محمد تقي جعفري

478

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

( ( 3453 ) ) او نظر مىكرد در طين سست سست جان همىگفتش كه طينم سدّ توست غلام دو سبو گرفت ودوان دوان به دير راهب رسيد وطلايى داد وبادهء مانند طلا گرفت . نه ، بلكه سنگ داد و در مقابلش گوهرى خريد . آن بادهاى كه سر شاهان را منقلب مىكند ، تاج طلايى بر تارك ساقيان مىگذارد . بادهء مستى زاى ( ( 3457 ) ) فتنه ها وشورها انگيخته بندگان وخسروان آميخته ( ( 3458 ) ) استخوانها رفته جمله جان شده تخت وتخته آن زمان يكسان شده در آن موقع كه بزرگ وكوچك مانند آب و روغن در هم مخلوط نمىشوند - « وقت مستى همچو جان اندر تنند » و مانند حليم مىشوند كه گوشت و گندم را در هم غرق مىكند و هيچ يك بر ديگرى سبقتى نداشته و با يكديگر تفاوتى ندارند . غلام چنين بادهاى را سوى قصر آن امير خوش نام مىبرد . زاهدى غم ديده سر راهش را گرفت ، اين زاهدى بود خشك مغز وبلا ديده وتنش از آتشهايى كه در دلش شعله ور بود گداخته وخانهء دل را از هر چه كه جز خدا بود خالى كرده . محنتها ومشقتها پى در پى گوشمالش داده چندين هزار داغ بر روى داغ در درونش مىسوخت ومىسوزاند . هر ساعتى خارهايى از وسوسه ها ورياضتها در دلش مىخليد و روز وشبش در كوشش واجتهاد سپرى مىگشت . تمام ماه و سال را در خاك و خون آميخته ، در نيمه هاى شب صبر وشكيبايىاش فرار نموده و با اشتياق وبىقرارى به راز ونياز با خدايش مىپرداخت . شبانگاه آن غلام را كه سبوى شراب به دوش مىشتافت ، ديد و به دنبالش افتاد و ( ( 3467 ) ) گفت زاهد در سبوها چيست آن گفت باده ، گفت بهر كيست آن ؟ غلام گفت : شراب است و به فلان امير بزرگ مىبرم . زاهد گفت : آرى ،